هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ...
نویسنده: فاطمه سلطانزاده
زمان مطالعه:6 دقیقه

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ...
فاطمه سلطانزاده
هر کسی کو دور ماند از اصل خویش ...
نویسنده: فاطمه سلطانزاده
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]6 دقیقه
«این جمع همه نویسنده هستند.» جملهای که برای معرفی گروهی گفته شد که من هم عضوی از آن بودم. به سالها قبل پرت شدم. نوجوانی که با شعرهای کودکانهاش، در جمع شاعران بزرگ به دنبال جایگاهی بود. به قول سهراب، خرده هوشی داشتم و سر سوزن ذوقی؛ اما، مادری بهتر از برگ درخت که به من پر و بال میداد تا پرواز کنم. حداقل ۱۲ سالی از آخرین روزهای آن دوران میگذرد و حالا به من گفتنهاند نویسنده! تنها صحنهای که توانستهام در آن با نوشتن هنرنمایی کنم، زنگ انشا بود و انگشتشمار دفعاتی که برای دل خودم درمورد اتفاقی یا شخصی نوشتهام. و حالا، در جمعی هستم که به من میگویند نویسنده! آیا واقعا نویسنده هستم؟
مادر من یک هنرمند است و از زمانی که یادم میآید، همواره همانند جوجه اردکی به دنبال او در تعقیب علایقش هستم. هنرمندان را از نزدیک دیدهام و میدانم که چطور با گفتههایشان اندیشهی خیال را به پرواز درمیآورند و با دستانشان رازهای زندگی را به زیبایی نقش میزنند. شاهد پدیدار شدن خطوط زمان بر چهرههایشان بودهام و خریدارانه آثارشان را بررسی کردهام.
بارها و بارها در این همراهیها سوال آشنایی به گوشم رسیده است. آیا تو هم مانند مادرت خطت خوب است؟ تو هم خطاطی میکنی؟ نقاشیات چطور؟ و هر بار جواب همیشگی خیر!
به جز مواقعی که به شب شعر میرفتم، هیچوقت آدم اصلی ماجرا نبودم. حتی همانجا هم نبودم؛ آدم درونم نمیخواست دیگران بدانند او در شعرش چه میگوید. او دلش میخواست در خلوت خودش شعر بگوید، شعر شاعران محبوبش را با صدای بلند بخواند و آنها را در یک محفل خصوصی کوچک شعر در کنار خودش تصور کند. شاید به خاطر ارتباط عمیقی بود که با شخصیتهایی مثل آن شرلی برقرار کرده بودم، خیالبافیهایم رنگ و بویی چنین گرفته بود.
من همواره در سایهی قهرمان اصلی داستان حرکت کردهام. همیشه همراه مادرم بودهام و دیدهام که چطور پیشرفت میکند. از پیشرفتش خوشحال شدهام و بیشتر تشویقش کردهام. حتی با خاطرهای که از دوران نوپاییام تعریف کرده بود، طنزی هم ساختهام و هر بار در ادامهی آن جواب صریح خیر، آن را با خنده تعریف میکنم: من جوهرهای مامانمو خوردم و بزرگ شدم.
همین فاصله از هنر باعث شده بود تا خودم را همیشه بیرون از ماجرا بدانم؛ تا اینکه در جمعی تازه، به من گفتند نویسنده.
در هنگام معرفی خود، متوجه شدم که همه به جز من، هم تجربه و هم علاقه داشتند. اما من فقط با سلاح علاقه وارد این میدان نبرد شده بودم.
قصد من مبارزه بود، اما در میدان به جای رقیب، رفیق یافتم. با انسانهایی مواجه شدم که احساس صمیمیت و نزدیکی به آنها برایم عجیب بود. شاید هنر در هر سبک و سیاقی پیوند میدهد. حتی اگر سالهای متمادی در خانهاش را نزده باشی.
هر چقدر خودم را به آنها نزدیکتر مییافتم، رغبتم برای یافتن وجه اشتراکهای تازه، بیشتر میشد. دست به دامان یار همیشگیام شدم؛ آسمان. آسمانی که در هر حالی میتوانم ساعتها به آن خیره بمانم و قربان صدقهی تک تک اعضایش بروم. من از ماه و سیارات و ستارگان میگفتم و آنها در بین حرفهایم علایق دیگرشان را مییافتند. دیدن ستارهی ذوق در چشمانشان مرا به وجد میآورد. ناگهان دچار آشناپنداری (دژاوو) شدم. من این صحنه را قبلا دیده بودم. مثل اینکه تمامی این سالها، رگههای هنر در درون من ریشه دوانده بودند، اما خیلی آهسته و بیصدا.
از زمانی که دیگر نتوانستم شعر بسرایم و بیشتر مشغول فیزیک و نجوم شدم، این حس در من تقویت شد که سهم من از هنر، تشویق و همراهی مادرم است تا او بتواند در این عرصه نقشآفرینی کند. رفته رفته بیش از پیش به سمت جمعهای علمی کشیده شدم و اینکه در گروه فیزیکدانان، منجمان و حتی Scientistها (دانشمندان) قرار میگرفتم خوشحال و راضی بودم.
علایق من، همیشه مانند دستهی پرتوهای نوری که موازی از یک عدسی مقعر عبور کردهاند، واگرا هستند (واگرا؛ یعنی هرکدام به سمتی میرود و جمعشدنی در یک نقطه نیست). همزمان که یک رباعی از عطار نیشابوری را زمزمه میکنم، با قانون انبساط هابل همسفر کیهان میشوم؛ یا هنگام همراهی با کاروانی در جادهی ابریشم، دربارهی طول عمر گونهای از آبزیان در اقیانوس آرام میخوانم و در حین جستوجو درمورد غذای اصلی عشایر مغولستان، به محاسبهی بسط تیلور در رابطهی انرژی کل در نسبیت خاص میاندیشم.
حالا که عمیقتر میاندیشم، من در اصل سفر کردن را دوست دارم. میخواهم به همه جا سفر کنم. فرقی ندارد مقصد درون اتم باشد تا بتوانم ذرات زیراتمی را از نزدیک ببینم و یا سیاهچالهای که راه بازگشتی ندارد. میخواهد به دورترین نقطهی کرهی زمین باشد یا حتی اردویی در حیاط مدرسه. و یا حتی سفری به اندرون احوالات خویشس.
شاید بهترین وسیلهی نقلیه برای این نوع سفرها، اتوبوس سفرهای علمی باشد؛ به همراه یک راهنما همانند خانم فریزل که با جذابیت فراوان همه چیز را توضیح دهد.
حتی منشأ همین نویسنده شدن، سفر بود. سفری که بعد از آن دنیا برای من تغییر کرد و همه میگفتند دربارهاش بنویس. بعد از شش ماه که فکر نوشتن در کنج ذهنم نشسته بود، بالاخره سفر در معنا جرقهای برای شعلهور شدن آن بود.
هرچقدر که سفر کردن دلیل تمامی اینها باشد، اما خانم فریزل و آن اتوبوس معروف در دنیای بیرحم واقعی وجود ندارند.
شاید نوشتن تنها راهی باشد که بتوان در یک لحظه از ستارهیمان خورشید به سمت نزدیکترین همسایهاش، پروکسیما قنطورس، پرواز کرد و اندکی بعد در دل کویر پای صحبتهای شتربانی نشست.
شاید خواندن تجربهی شخصی از یک سفر، به اندازهی تجربهی مستقیم آن لذتبخش نباشد، اما اگر هیچگاه فرصت کسب آن تجربه را نیافتیم چه باید کرد؟
نوشتن برای من از همین نقطه معنا گرفت؛ از تمایل به انتقال چیزی که خودم زیستهام، از شوق به اینکه بگذارم دیگری هم لمس کند آنچه را من دیدهام. این تلاش کوچک باعث شد تا بفهمم چقدر دلم نوشتن میخواهد، و چقدر عطش خواندن دارم. نوشیدن تنها یک قطره از این اقیانوس پهناور کافی بود تا تشنگیام را چند برابر کند. حتی خریدن کتابی از این جنس پس از مدتها، نشانی روشن از همین عطش بیپایان است.
هرچند کوچک، اما از اینکه من را «نویسنده» خطاب کردهاند، دلگرمی عجیبی گرفتهام. شاید هنوز خودم را نویسنده ندانم، اما حالا میدانم که نوشتن همان سفری است که هیچوقت تمام نمیشود.

فاطمه سلطانزاده
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.
